مریضی خودم
چهارشنبه شب بود . به قدری حالم بد شد که داشتم میمردم
تموم استخونام رو انگار داشتن اره میکردن به قدر درد داشتم از سر تا نوک پاهام درد بود
بعد فقط میلرزیدم. 4 تا پتو روم بود ولی هیچ تاثیری نداشت شب رو تا صبح همینطور طی کردم صبح دیگه قادر به راه رفتن نبودم . احسان از اداره مرخصی گرفت رادوین رو گذاشتم پیش مادر شوهرم رفتیم بیمارستان 
دکترگفت فشارت خیلی پایینه . باید امپول و سرم بزنی هر کاری کرد ترسیدم
چون 1 نفر تو فامیلمون بخاطر یه امپول ساده فوت کرد والا الان نمیشه به هیچی تو ایران اطمینان نکرد از اون موقع به بعد دیگه حاضر نیستم امپول بزنم . 
با چند تا قرص راهی خونه شدیم از درد فقط گریه میکردم تو حالت نیمه بیهوش رسیدم خونه و رفتم خونه مامانم . شلغم و لیمو عسل و ابلیمو شده بود خوراکم .
رادوین گلم هم وقتی من رو تو اون حال می دید ناراحت میشد
و فقط میخواست بیاد بغلم 
حتی کسی از کنارم که رد میشد بدن درد میگرفتم 
تا عصری تحمل کردم دیدم که خوب نشدم به امپول راضی شدم گفتم هر چی بشه مهم نیست فقط بریم بیمارستان .
از گرسنگی ضعف کرده بودم ولی غذا که میدیدم حالت تهوع بهم دست میداد. . دکتر گفت فشارت پایینه و سرم و امپول زدم و اومدیم خونه .

احسان میگفت مثل جنگ زده های پاکستانی شدی 
خدا رو شکر امیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حالم خیلی بهتر شده ولی همچنان سرفه و گلو درد رو دارم .من هیچ وقت اینطوری مریض نمیشم ولی هر 3 تا 4 سالی بد جور در حد مرگ میرسم و مریض میشم


مریضی خودم
